ذبيح الله صفا
1030
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چو چين زلف عنبر بوى دلبر * شدن آشفته و هندوى دلبر گَه از چشمش گهر در پا فشاندن * گهى چون اشك بر چشمش نشاندن سخنگويى كه دُرّ معنوى سفت * بحسب حال اين شه بيت خوش گفت « چه خوش باشد كه بعد از انتظارى * باميدى رسد اميدوارى » * * الا اى يوسف مصرِ كرامت * چه ماندستى درين حبس ملامت چو هستت از عزيزى قدر شاهى * چرا چون مجرمان محبوسِ چاهى چو تير از جوشن افلاك بگذر * چو مرغ از آشيان خاك بگذر ازين شش گلخن سفلى سفر كن * بسوى گلشن علوى گذر كن ازين مقصورهء حسى برون آى * ره معمورهء قدسى بپيماى روان شو سوى شهر بىنشانى * فرود آ در مكان بىمكانى بنه بر هفت دوزخ هفت زنجير * بگو بر هشت جنّت چار تكبير چرايى بستهء اين دير مينا * بسه زنجير چون قنديل ترسا درين دير مقرنس شكل اخضر * ز خطّ استوا و خطّ محور صليبى هست ، بشكن ، چون شكستى * ز ننگ بتپرستى باز رستى * * نگويد هركه او را دل سليم است * كه عشق اين شهوت و ميل بَهيم است چو شاه عشق بىاعوان و لشكر * كند ملك دل و جانها مسخّر هماندم در سياست گاهِ خوارى * كند بردار شهوت را بزارى نباشد عشق جانان لقمهء نان * كه بهرِ كام باشد تيز دندان هرآنكو كام دل جويد ز دلدار * بود بر كام خود عاشق نه بر يار * *